ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

مقدمهء مصحح 14

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و اين حرب قادسيه خوانند » و گاهى مانند زمان بعد با علامت مفعول ، چون : « و ملك ايشان را رتبيل خوانند » ص 279 . 49 ) خوراسان - با واو ، مكرر . و اين رسم در قديم معمول است و خوراسان را با واو نويسند و بر عكس خورشيد را بدون واو - ولى درين كتاب خورشيد نيز بواو است ، 50 ) داشتن - بمعنى آميختن و مسلط كردن مثال : « خون بر زمين نرفت كه طبع خشكى زمين آن را به خود مىكشيد تا آب در آن داشتند و خون برفت » ( ص 267 ) 51 ) دست داشتن - بمعنى نشانه گرفتن تير - مثال : « ده هزار مرد را از عجم كور بكردند به زخم تير بيكى نوبت كه دست بر چشمشان داشتند از پوشيدگى تن ايشان بآهن اندر جمله » ( ص : 269 ) 52 ) داغپاره - بمعنى وصلهء جهودى - و در اصل ( راغيار ) ضبط شده است مثال از ص 361 : « پس بفرمود تا اهل ذمت را غبار ( ظ : داغپاره ) بر نهند و عسلى دارند جهود و ترسا » 53 ) دام - ظاهرا بمعنى حيوان چارپا به تنها بدون مرادف بودن با ( دد ) كه متداول است - مثال « بسيارى شكار را از هر جنس بر كوهى پيچيدند و جمله راهها را بگرفتند بدام و سك و يوز » ص 451 و جز درين مكان در هيچ جا كلمهء ( دام ) را بدون ذكر ( دد ) نيافته‌ام - و اخيرا اين لغت از طرف فرهنگستان بمعنى جانوران اهلى و زندبار استعمال شده است - و لغت ( دام ) در زبان پهلوى تنها بمعنى كليهء مخلوقات يزدان استعمال مىشده است و بمعنى ما نحن فيه به نظر حقير نرسيده است . 54 ) دبيجه - ( ؟ ) ر ك : ص : 496 س : 15 . 55 ) دربايستن - بمعنى كسر بودن يا ضرور داشتن ، مثال از ص 355 « بفرمود تا آن را جمع كردند و بشمردند ده دانه درمىبايست كه خادمى برداشته بود » 56 ) دربستن - بمعنى از هر سو چيزى زدن ، مثال از ص 327 : « بعد از آن دست بزد و آن مردان بيرون آمدند و شمشير ببو مسلم دربستند » و از ص 361 : « تا غلامان اندر آمدند و شمشير اندر بستند » يعنى از هر سو شمشير بزدند . 57 ) درستتر - بجاى درست‌تر ( ص 316 ) و اين رسم در قديم معمول بوده است كه هر جا دو حرف از يك جنس در كلمهء مركب پهلوى هم قرار گيرد يكى را در ديگرى ادغام كنند و در نوشتن هم حذف كنند . چون : درستتر - هيچيز - بتر - راستر - و غيره كه در اصل درست‌تر و هيچ چيز و بدتر و راست‌تر بوده است . 58 ) دوانيدن - بدون ذكر مركوب بمعنى تاختن ، مثال از ص 71 : « بهرام گور بشكارگاه اندر مىدوانيد با [ اسپ ] بچاهي افتاد »